تبلیغات
بیا تا برایت بگویم
همیشه باران هوای دلم را دگرگون می کند.انگار آن دو سوم بدنم که از آب است به قلیان می افتد و شاید هوای دریای وجودم را می کند.دریایی که هنوز نمی دانم چطور و روی چه حسابی کنج دلم خانه کرده و موج هایش زندگی ام را می سازد.

از پنجره که به بیرون نگاه می کنم آسمان یک دست خاکستری ست .انگار یک صفحه ی خاکستری را چسبانده باشی به شیشه.یاد همسایه ی روبرویی می افتم که به شیشه ی پنجره اش روزنامه چسبانده.یک کج سلیقگی که علاوه بر پوشش خانه اش دارد داد می زند که در این خانه یک مرد تنها زندگی می کند.نمی دانم شاید من این طور فکر می کنم.تا بحال ندیده ام که خانمی به پنجره ی اتاقش روزنامه بچسباند.

این روزها حال و هوایم شده است مثل موج های دریا.گاهی آرام و گاهی طوفانی.نوشتن داستانم را شروع کرده ام و هر روز یک تکه از وجودم تبدیل می شود به یکی از شخصیت های داستانم.

نوشتن رمان و داستان کوتاه خیلی با هم فرق دارد.داستان کوتاه زمان کوتاهی هم از آدم می گیرد و روح نویسنده را هم به همان نسبت اشغال می کند.در این چند ساله که داستان کوتاه می نوشتم هیچ وقت حس این روزهایم را تجربه نکرده ام.شخصیت های داستانم هر روز همراه من هستند.از حال و روزشان خبر دارم.احساسشان را می دانم.از رنجشان رنج می کشم.گاهی می خواهم راهنماییشان کنم که مثلا فلان اشتباه را نکنند.

یادم می آید روزهای اول همیشه از این وحشت داشتم که داستانم تبدیل شود به یک داستان کوتاه یا نهایت یک داستان بلند.در حالی می خواستم واقعا یک رمان بنویسم.

این روزها اما می بینم که داستان هر روز بال و پر تازه ای می گیرد.گاهی مجبورم پرهای اضافه و بلندش را قیچی کنم تا بهتر بپرد و لنگر نیندازد.

پ.ن.باران امروز سبب شد بعد از سالها هوای وبلاگ نوشتن به سرم بزند. نمی دانم این هوا پایدار است یا نه.باید از هواشناسی بپرسم







تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 | 07:17 ب.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات

للحق

 

و ستایش خدای را بر آن که خود را به ما شناساند، و شکر خود را به ما

 

الهام نمود ، و در هایی از علم و اعتقاد به پروردگاری خویش را به روی ما

 

گشود ، و ما را به اخلاص به یکتا پرستی خویش ره نمود ، و از کجروی و

 

شک در باره ی خود دور ساخت .

 

....

             

 

پ.ن1 - و ستایش خدایی را که در نیاز را جز به خودش به روی ما بست ، پس چگونه توانیم او را ستود یا کی توانیم سپاسش گزارد ؟ نه ، هیچ گاه ...

 

                                                                

     از صحیفه ی سجادیه

 



تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1388 | 04:35 ب.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات

للحق

 

 

    

 

یکی بود ، یکی نبود

 

خدا بود  ...

خدا بود و غیر از خدا هیچ نبود

خدا بود و آفرید

و آنچه آفرید غیر از خدا بود ...

وآنچه آفرید غیر از خدا نبود

خدا هست و غیر از خدا هیچ نیست

 

پ.ن: همه چیز فقط  "یک" چیز است

 

یا حق



تاریخ : پنجشنبه 3 بهمن 1387 | 02:24 ق.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات

للحق 

بسم الله الرحمن الرحیم

ای کسانی که ایمان آورده اید  

ایمان بیاورید

یا حق




طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : دوشنبه 7 آبان 1386 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات

للحق

 

باشه حتما !فردا صبح برات میارم...

وقتی برگشتم بهش زنگ می زنم...

تا هفته ی بعد تموم می شه

...

یادم باشه اینا رو جایی بذارم کسی نبینه...

 

این جمله ها یا جمله های مشابه این ها رو چندین بار در روز استفاده می کنیم. کارهای نا تمام... حرفهایی که نزدیم.. قسطی که پرداخت نشده .. دلی که به دست نیاوردیم.

همه مون توی اتاقمون چیزهایی داریم که به کسی نشونشون ندادیم... یه جور راز شخصی ..

حرفی که می خوام بزنم از بس گفته شده بیش از حد تکراریه ... مثل خودش ..

مرگ

چقدر براش آماده ایم؟

              

مثلا همین الان بهمون بگن پنج دقیقه وقت داری (که اینم هیچ وقت نمی گن) آماده ای؟ سبک سبک؟ هیچ باری رو دوشت نیست؟ کسی که ازت ناراحته و به خودت گفتی شاید فردا دلشو بدست بیاری...قولی که به کسی دادی...پولی که به حسابته... بدهیی که پرداخت نکردی...تلفنی که نزدی .. میلی که نفرستادی .. حرفی که نزدی...

 

زود باش ! تا وقتت تموم نشده بارها ی اضافی رو زمین بذار

 

فقط پنج دقیقه وقت داری!

یا حق




طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : یکشنبه 8 مهر 1386 | 01:09 ق.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب