تبلیغات
بیا تا برایت بگویم - جنون؟

للحق

درو می بندم سرمای هوا می پیچه تو ی تنم ..یا هو یا من لاهو الا هو... زیپ کاپشنو می کشم بالا ..بالای بالا ... می افتی بچه بیا پایین .. گوش نمی کنم .. دستمو می زنم به ماه ... بازم می رم بالا...یا هو یامن لاهو الا هو... بفرمایین رسیدیم .. دستمو می برم تو جیبم تا کرایه رو بدم .. همون هزار تومنی که صبح گذاشته بودم تو جیبم .. من دارم بر می گردم .پس چجوری رفتم؟ پیاده می شم .یا هو یامن لاهو الا هو.... سرمای هوا می پیچه تو تنم .. تنم داغ می کنه وقتی چشمم بهش می خوره . چقدر پیر شده ... تموم صورتش چروک شده .. مگه چن وقته ندیدمش ؟ همش .. همش صد سال هم نمی شه ... یه چشش خالیه .نه خالی نیست یه شیشه ی شکسته ی سبز توشه .. چندشم می شه رومو بر می گردونم .. همسرم کنارم نیست .... چشامو باز می کنم .. توی تاریکی چشم می گردونم .. یه سایه داره می ره رکوع ..... قبول باشه .. بغل دستیم دستشو از دستم در میاره و انگشت سبابه شو اول به لبش و بعد به پیشونیش می زنه و می گه قبول حق ..بعد بلند می گه سلامتی آقا امام زمان صلواات ....بوی اسفند می پیچه ..دود چشامو می سوزونه .. یکی داره صورتمو می بوسه ..نمی بینمش فقط می شنوم که زیارت قبول....دستمو می برم که پیداش کنم ..یا هو یامن لاهو الا هو.... صورتمو می برم جلو .باید ببوسمش .. گرمه .. نمی دونستم حجرالاسود اینقدر گرمه....یا هو یا من لا هو الا هو ... یه چیز سفید می خوره توی صورتم .. یخ می کنم .. سید درختو تکون می ده .. همه ی برفا می ریزه روی سر من .... یا هو یا من لا هو الا هو ... رد پام گم می شه ..حالا چجوری برگردم ؟ ....توی کوچه گم می شم .. هفت کور به یه پول .... دستمو می برم توی جیبم  همون هزار تومنی صبح ... می دم به اولی .. حق عوضت بده.... یا هو یا من لا هو الا هو .. دستمو می برم که وجب بگیرم ....تو جلوتری ..نگفتم؟ تو یه وجب جلوتری .. یا هو یا من لا هو الا هو .. حالا چجوری برگردم؟ ... باید برگردم ؟ کجا؟ بودی حالا .... برمی گردم ... می خنده .. حالا چایی دوم !! دستم می سوزه .... یا هو یا من لا هو الا هو ... از دستم می افته و می شکنه .. می شکنه .. می شکنه ... بغضم می شکنه ............................یا علی مددی!

.

پ.ن 1: قاط زدم رفت ..قربتا الی الله !

پ.ن 2: غصه نخور دوست من ..من در دوزخ خود تنهایم .........

پ.ن 3: حسام بود که می گفت بعد از مستی جنونه؟

.

 

 




طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن 1384 | 02:01 ق.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب