تبلیغات
بیا تا برایت بگویم - پروانه(۱)

للحق

 

فرض کنین کرمی که مدتها توی پیله مونده ... تنگی و تاریکی پیله رو تحمل کرده .. فشار رو تحمل کرده .. باد و طوفان رو گذرونده ...حالا .. تبدیل شده به یه پروانه ی کامل و وقتشه که پیله رو باز کنه و بپره ...

          

به سختی گوشه ای از پیله رو باز می کنه و چشم می دوزه به بیرون .. نسیم ملایمی به صورتش می خوره ... چشمش می افته به اسمون و چیزی توی دلش پر پر می زنه و پشتش زق زق می کنه و می خواد فوری بپره بیرون ....

   

حتما چشمهایی اون بیرون منتظرشن .. کسایی که از وقتی کرم بوده می شناختنش و می دونستن این روز می رسه ... کسایی که مواظبش بودن ... کسایی که دیدن چطور در مقابل باد و طوفان مقاومت کرده و از شاخه جدا نشده ....

اما...

چرا پس این پروانه بیرون نمیاد؟

پروانه ی کوچولو چشماشو بسته...

پروانه ی کوچولو می ترسه ....

به این خونه ی تنگ و تاریکش عادت کرده .. از آزادی بیرون ...می ترسه

اینجا ..به شاخه وصله .. چیزیش نمیشه .. اما اون بیرون .. رهاست .. به جایی وصل نیست ..

می ترسه

 

اما پروانه ی ما از یه چیز دیگه هم می ترسه ... می ترسه لیاقت این پرواز .. این رهایی .. این زیبایی ... و این آسمون رو نداشته باشه ...

 

شما چی میگین؟

به پروانه ی ما چی میگین؟

پروانه ای که هر چیزی که باید بدونه می دونه .. اما ... می ترسه

 

پ.ن : عجب پست طولانیی شد .... اما نه طولانی تر از راه پروانه

 

یا حق




طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : جمعه 12 آبان 1385 | 12:11 ب.ظ | نویسنده : قصه گو | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب